تبليغاتX
همیشه با تو



مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان.

 در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند

 تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!


خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !!

برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !!

برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !!

و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:39 توسط بهزاد |



 

 

 

سلام به تو اي اميد روياهاي شيرينم و اي همسفر جاده عشق

 

 

کاش مي دانستي لحظه هاي با تو بودن چه زيباست و به اندازه همه ياس هاي سپيد و آسمان آبي بي کران دوستت دارم و هرشب و روز از تو مي گويم تو که گلبوته هاي سرخ عشقت تا ابد در قلب من سبز خواهد ماندو بهترين لبخند هايم را به تو عزيزترينم تقديم مي کنم                     

باز هم سیزده آذر شد و باز از هم دوریم

خیلی دلم می خواست امسال تو جشن پیشت باشم

اما نشد

الان جشنت شروع شده و بهت خوش میگذره نه؟

خوش باش عزیزم

کاش منم میتو نستم تو این روز بزرگ پیشت باشم

تولدت مبارک عزیز دلم

 

اگه جاي زندگيم تو بيابونا باشه

اگه فرش زير پام زمين خدا باشه

اگه سرماي زمستون تنم و سياه کنه

اگه گرماي تابستون هستي مو تباه کنه

بدونم دوسم داري صبر و طاقت مي يارم

چه کنم دوست دارم

 

 

وقتي حضورت معناي زندگي شد آنقدرعاشقت شدم كه ازآن پس هرلحظه رابه شوق ديدنت سپري كردم چون خداوند

چشماني گرم وقلبي پرازمهرباني به توبخشيده تادرفصل خزان بهارمن شوي ۲۳ومین بهارزندگيت مبارك......

تقديم به عشق مهربانم كه وجودش معناي زندگي است

 

 

ميلادت تبسم گل هاولحظه ي روييدن رانويدميدهد.....سالروزتولدت بهانه ايست تابگويم بزرگترين هديه ي خدابه من هستي...دل درياييت هميشه آرام ونرگس ديدكانت پرنورباد!

 

 

كسي در بادميخواند توراتا اوج ميخواهم

براي نازچشمانت چه بي صبرانه ميمانم

دلم تنگ است وبي يادت دراين غربت نميمانم

توهستي دروجودمن توراهرگز نميرانم

 

 

تورانگاه ميكنم كه خفته اي كنارمن..

پس ازتمام اضطراب....عذاب وانتظارمن

 

تورانگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي...

وازتوحرف ميزنم كه گفتني ترين توييي...

 

 

من ازتوحرف ميزنم شب عاشقانه ميشود...

تورا ادامه ميدهم همين ترانه ميشود....

 

كاش به شهرخوب تومرا هميشه راه بود....

راه به تو رسيدنم همين پل نگاه بود....

 

مراببربه خواب خود كه خسته ام ازهمه كس ....

كه خواب وبيداري من هردوشكنجه بودو بس.....

 

 

 

 

 

قشنگترين هديه اي که مي توانم براي تولدت تقديم کنم وفاداري و عشق ابدي است ، با قلبي مملو از سرور ، سالروز تولدت مبارک

 

اينقدر دوست دارم كه تو كتاب جا نميشه

پي چاره ام با حرفاي الفبام نميشه

من كه هيچ ساعتمم ديوونته دروغ كه نيست

توازون روزي كه رفتي خوابيده پا نميشه

هي ميگم كاشكي يه روز معجزه شه باهمديگه

دو سه ساعتي بريم كنار دريا نميشه

آسمون دلش گرفته مثل اون اخماي تو

يه گره افتاده رو پيشونيشو وا نميشه

نامتم باهام لجه ميخوام بزارمش كنار

اينقدر بده باهام هرچه كنم تا نميشه

مگه كم نازچشاتو كشيدم دسته گلم؟

كه ديگه يه ذره خندتم مال ما نميشه؟

سرخيا مال تو هرچي زرده بفرست مال من

ماهي مثل تو كه پنهون لاي ابرا نميشه

ديدي خواستن ميون منو تورو ابري كنن؟

تو نگفتي بهشون بريد چه حرفا نميشه

مگه ازمن چي شنيدي كه دلت يه هوشكست؟

دل عاشق بيشتراز يك دفعه پيداش نميشه

چه شبايي كه نشستم تا سحربه اين اميد

كه به هركسي به جزمن بگي نه يا نميشه

روزي كه خواستي بياي پيشم مثل ديوونه ها

ازهمه ميپرسيدم پس چرا فردا نميشه؟

اينه رسمش؟تا يه چيز شنيدي باورت بشه؟

اينجوري كه قصمون عبرت دنيا نميشه

يعني حق با شعر يه شاعر اون روزاست كه گفت:

برو مجنون واسه تو هيچ كسي ليلا نميشه

خوابتو ديدمو پرسيدم ازت كجا بودي؟

گفتي طولانيه قصه توي رويا نميشه

يادته تماس گرفتم كه ببينم چي شده؟

گفتي بعدا جاييم صحبتش اينجا نميشه؟

دفترم عادتشه فقط تو روش خط بكشي

خودتم خوب ميدوني بدون امضا نميشه

تورو بايد تو تموم كتابا نه كمته

حرف تو خلاصه نيست پس توي انشا نميشه

چشاتو نميشه گفت چه رنگيه دلم ميگه

هيچ چشمي چش نزنم اينقده زيبا نميشه

راستي تو منو يادت رفته آره؟

من همونم كه بدون تو شبام به غير يلدا نميشه

با خودت قرار گذاشتي ديگه اسممو نگي؟

جمله هات تموم ميشه با نميخوام يا نميشه

باشه هرچي تو بگي قبول فقط اينوبدون

حكم قتلمم بدي هيچ كسي باز من نميشه

 

 

اسمتو خط نزدم از دفتر خاطره هام

هنوزم هرجا باشي عزيز تريني تو برام

هنوزم يادتو هرجا و هميشه با منه

ميدونم يه روز مياي دلم كه خيلي روشنه

اگه تو ستاره شي بري تو دشت آسمون

اگه رو زمين باشي ندي تو حتي يه نشون

آخرش هرجا باشي يه روزي پيدات ميكنم

تورو مالك دلم عاشق فردات ميكنم

اگه برگردي پيشم اين غم و ماتم چي چيه؟

كاش بياي در بزني من پشت در بگم كيه؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 17:41 توسط بهزاد |



 

سکوت می کنم

 

به احترام دل داغدارم 

 

وبه احترام تو 

 

من نمی نویسم که رنج ببری



می نویسم تا مرا بهتر بشناسی



من نمی نویسم که درد ها رابگسترانم



می نویسم تا شاید باری بردارم !!!



حالا که شک ....می کنی ...



می توانم ...

 

سکوت کنم وبغضم را فرو برم ....

 

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:0 توسط بهزاد |



 من اگر روح پريشان دارم


من اگر غصه هزاران دارم


گله از بازي دوران دارم


دل گريان،لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


در غمستان نفسگير، اگر


نفسم ميگيرد


آرزو در دل من


متولد نشده، مي ميرد


يا اگر دست زمان درازاي هر نفس


جان مرا ميگيرد


دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترين انسانم


به وفاي همه بي ايمانم


دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم

 

 

 

حس همیشه داشتنت ، نه عشق و دلبستگيه

 

نه قصه ي گسستنه ، نه حرف پيوستگيه

 

عادت و عشق ومحبت ، هرچه لغت تو عالمه

 

براي حس من وتو، يه اسم گنگ ومبهمه

 

تو اين روزاي بي كسي ،اگربدادم نرسي

 

يه روز مياي كه دير شده ،نمونده از من نفسي

 

خواستن تو براي من ، فراتر از روح وتنه

 

راز هميشگي شدن، هميشه  از تو گفتنه

 

اگه تو مهلتم بدي؛ مهلت مرگمو نمي خوام

 

باتو به قصه مي رسم؛ همراه  لحظه ها مي آم

 

عادت و عشق ومحبت ، هرچه لغت تو عالمه

 

براي حس من وتو، يه اسم گنگ ومبهمه

 

تو اين روزاي بي كسي ،اگربدادم نرسي

 

يه روز مياي كه دير شده ،نمونده از من نفسي

 

خواستن تو براي من ، فراتر از روح وتنه

 

راز هميشگي شدن، هميشه  از تو گفتنه

 

اگه تو مهلتم بدي؛ مهلت مرگمو نمي خوام

 

باتو به قصه مي رسم؛ همراه  لحظه ها مي آم

 

اردلان سرفراز 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:24 توسط بهزاد |



خط موازی

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.

 

خدا کنه هیچوقت میل بهم رسیدن و از دست ندیم سمیه جونم

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:26 توسط بهزاد |



 

سمیه جان

 

گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام به دیدنت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36 توسط بهزاد |



ساده است نوازش سگی ولگرد ،
شاهد آن که چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتنش که سگ من نبـــــــــود...

ساده است ستایش گلی ،
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب بایِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــد داد...

ساده است بهره جویی از انسانی ،
دوست داشتنش بی احساس عشقــــــــی
او را به خود وا نهادن و گفتن ،
که دیگــــــــــــــــــــر نمــــــــــی شنـاسمــــــــش...

ساده است لغزشهای خود را شناختن ،
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که من ایــــــــن چنینم...

ساده است که چگونه می زی ،
آری ... زیستن سخت ساده است
و پیچــــیده نیـــــز هم !

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط بهزاد |



 

هر سال وقتی

۱۳اذر میشه

 هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میارن ، از خودم میپرسم چه اتفاقی افتاده كه آسمونیا میخوان خودشون  به زمین برسونن ؟

 ۴سال که فهمیدم  اونا به پیشواز حضور مسافری میان كه زمین رو با قدوم مهربونش نوازش كرد

تا سفرش رو از خودش به خدا شروع كنه ...

عزیزم تولدت مبارك

 

 

امروز روزتولد عشقه

امروز روز عشقمه

عشق من تولدت مبارک

 

 

سمیه جونم سالها قبل مثل امشب ستاره ای از آسمان به زمین می افتد وآن ستاره تو هستی که متولد شدی وبزرگ شدی ومن را انتخاب کردی.امیدوارم پرنورترین روزهای عمرت را درکنارت باشم.

 

بوسه یه حق عاشقانه ست برای وقتی که کلمات در بیان احساسات عاجز است.. می بوسمت

 

وعده باران

چشمهاي تو مرا وعده باران دادند


به تنِ مرده من روح و دل و جان دادند


شوقِ برخاستن و زندگي تازه به اين


منِ دلواپسِ از خويش گريزان دادند


خش خشِ گام كسي بود كه مي‏آمد و باز


مژده عيد در اندوه زمستان دادند


چشمهاي‏تو درخشيد و در آن ظلمت محض


به بلندايِ شبِ يخزده پايان دادند


آمدي مثل بهاري كه مي‏آيد از راه

 
يك سبد ياس به هر شاخه عريان دادند


دستهاي تو ز هر پنجره رُفتند غبار


و به تنديس همه آينه‏ها جان دادند




كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد


چشمهايي كه مرا وعده باران دادند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:16 توسط بهزاد |



سمیه جونم

 

غروبی سرد و خاموش است و من آهسته و غمگین

به سوی خانه می آیم...

 

کسی در انتظارم نیست!!!

 

 

 

گذر عمر

در برزخی از بودن ها و نبودن ها

در تلاطمی از رفتنها و ماندنها

سرگردان و مبهوتم!!!

اندیشه ام پرتلاطم تر از دریای طوفانی...

قلبم پر هیاهوتر از گستره آفتاب...

در میان بازارچه ای از چراهایم گم گشته ام...

گم تر از هر گمشده ای!!!

ای کاش هایم ،دفتر زندگی مرا ورق می زند

و امیدهایم با ای کاش هایم جان می گیرند

و روزگارم را در گذر ایام پایان می بخشند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:39 توسط بهزاد |



بهترین صدای زندگیم تپش قلب توست

 

میلادت مبارک

ای نوراسمانی
ای شوق زندگانی

 

قشنگترین روزم ، روز تولد توست

چه خوب شد که به دنیا آمدی

و چه خوب تر شد که دنیای من شدی

پس برای من بمان

 

 

 

تقدیم به امید زندگانی ام

 

تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب

 

تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت

 

تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاههای پنهانت.

 

تقدیم به تو ای خیال من

 

ای آسمان قلبم و ای سر چشمه الهام من

 

تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم

 

تقدیم به تو که یادت ذکر من

 

عشقت در قلب من

 

و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

 

 

پس برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست.

 

 

و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است

 

 

قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم میکنم

 

و سوگند می خورم

که تا ابدعاشقانه دوستت بدارم 

 

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو 

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

 

 

به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست

 

                           به آن نازي كه در چشم تو پيداست

 

                                  به لبخندي كه چون لبخند گلهاست

 

                                         به رخسارت كه چون مهتاب زيباست

 

                                     به گلهاي بهار و عشق و هستي

 

                                 به قرآني كه او را مي پرستي

 

                         قسم اي نازنين تا زنده هستم

 

                 تو را من دوست دارم.... ميپرستم

 

 

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

 

عزیزم تولدت مبارک شش تااااااااااااااااااااااااااا

shashtaaaaaaaaaaaa

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:58 توسط بهزاد |